تبليغاتX
 مهرگان عشق

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .

 | 

"به نام خدا"

روزی سگ دانایی از کنار گربه ها گذشت،اما وقتی به آنها نزدیک شد،دریافت که هیچ توجهی به او نمیکنند.از کارشان تعجب کرد و ایستاد.در این هنگام،گربه ای تنومند که آثار قدرت و هیبت از چهره اش نمایان بود به دوستانش نگاه کرد و گفت:((ای برادران مومن!همواره دعا کنید ،زیرا اگر دعاهایتان را بسیار تکرار کنید،در خواستتان اجابت میشود و از آسمان موش میبارد!))

سگ دانا با شنیدن این سخن در دل خود به حماقت آنها خندید و همچنان که میرفت با خود چنین گفت:((در فهمیدن آنچه اجداد ما در کتاب نوشته اند نادان تر و احمق تر از این گربه ها وجود ندارد.مگر آنها در کتاب ها ی پیشینیان نخوانده اند که آنچه با راز و نیاز مکرر از آسمان فرود می آید استخوان است نه موش؟!

 

 

 | 

 .........

            می دونم..... میگین این چرا هی میره...هی برمیگرده......

                     اما خودم هم نمی دونم که چی شد برگشتم ....بعد از....این همه ماجرا و اتفاق....

حالا.....  من موندم و 

                        .....  بارون و ......  

                                    این دل خسته و ...... 

                                                                   یه دریای بی مسافر و ....

       اما  حرف ... حرف که خیلییه.... زیاد.....

                                          اما  ...گفتنش مهمه...واسه کی گفتنش مهمتره....

 | 

بسي گفتند:«دل از عشق برگير!»

 

«كه نيرنگ است و افسون است و جادوست!»

 

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

 

كه او زهر است، اما... نوش‌داروست.

 

***

 

چه غم دارم كه اين زهر تب‏آلود

 

تنم را در جدايي مي‏گدازد

 

از آن شادم كه در هنگامه درد

 

غمي شيرين دلم را مي‏نوازد.

 

 

***

 

اگر مرگم به نامردي نگيرد:

 

مرا مهر تو در دل جاوداني‏ست.

 

وگر عمرم به ناكامي سَرآيد،

 

تو را دارم، كه مرگم زندگاني‏ست.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم

 

با چهارتا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم

 

 

من باشم و تو باشی و یه جفت دلای بی قرار

 

فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار

 

 

فکرشو کن عروسکم به اون شب پرالتهاب

 

چشماتو روی هم بذار امشب به یاد من بخواب

 

 

فکرشو کن دستای من رو قلب تو جون بگیره 

 

دل، دل بی قرار تو تو سینه آروم بگیره

 

 

نه ساعتی باشه که شب سربره و تموم بشه 

 

نه هیچ کسی سر برسه ثانیه‌ای حروم بشه

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید هر چند راهش

 

 سخت و ناهموار باشد

 

هنگامی که با بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید گر چه ممکن

 

است تیغ نهفته در

 

میان پرهایش مجروحتان کند.

 

وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید گر چه ممکن است صدایش

 

رویاهاتان را پراکنده سازد

 

همانگونه که باد شمال باغ را بی برگ می کند.

 

عشق همانگونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد

 

همانگونه که شما را می پروراند شاخ و برگتان را هرس می کند

 

همانگونه که از قامتتان بالا می رود و نازکترین شاخه هاتان را که در

 

آفتاب می لرزند نوازش میکند

 

به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.

 

عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند. می کوبدتان

 

تا برهنه تان کند

 

سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند. آسیابتان می کند تا سپید

 

شوید.

 

ورزتان می دهد تا نرم شوید.آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا

 

برای زیارت

 

مقدس " خداوند " نانی مقدس شوید.

 

 

 

 | 

......love is 

 

 

عشق یعنی با افق یک دل شدن

 

           یــا لباسی از شقایق دوختن

 

                 عشق یعنی با وجود خستگی

 

                         بر سر پروانهء دل سوختن

 

عشق یعنی داستــانی نـا تـمــام

 

        عشق یعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا

 

               عشق یعنی گفتن ازاحساس موج

 

                      در کــنـار حسـرت پـروانـه ها

 

عشق یعنـی آه سرخ لالـه هـا

 

       عشق یعنی حرف پنهان در نگاه

 

                عشق یعنـی تـرجـمـان یک نـفس

 

                         عمق سـایـه روشن دشت پگـاه

 

عشق یعنـی قـصـهء یک آرزو

 

       عشق یـعـنـی ابـتـدای یک غـروب

 

                 عشـق یـعـنـی تکـه ای از آسمـان

 

                        عشق یعنی وصف یک انسان خوب   

    

 | 

اینجا سیاره ی ماست...زمین...

 

از اینجا تا آسمان پر از ستاره است . ستارهها ی کوچک و بزرگ در میان سیاهی بی پایان ...

ولی آسمان تنها تو نیستی که ستاره ها را در میان دل سیاه خود جا دادی!

ما انسانها در زمین ستاره هایی بس پر نور تر و زیبا تر داریم... و هیچ گاه نتوانسیم روشنایی این ستاره ها را به زبان بیاوریم.

این ستاره ها خود یک خورشید هستند....در میان منظومه خانواده در فضای بی کران مهر و محبت خورشید...

و بهترین و نیک ترین کلمه برای تو،ای خورشید، واژه مقدس "مادر" است.

و باز هم مادرم ای ستاره شبهای تاریک من و ای مهتاب همیشه بیدار...

روزت مبارک و من میتوانم بگویم....تو را دوست دارم به اندازه تمام...تمام...تمام.... مهر و محبتت....ای مادرم.

تقدیم به مادرم و همه مادران ....

روز مادر مبارک....

 

 | 
 

 |